هذیان - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 4:42
خواب به بی راهه می کشد. قلم از دست می رود. شب حجمه ی تاریکش را می نشاند و من هنوز اینجا زنده ام. به خیال پردازی شکاف دیوار و زمزمه های محو تابستان و خستگی بی انتهای روح خانه ام که ترسیده، نشسته ام مگر صدای سال های پیشین از پشت این باد غم گرفته به گوش برسد. تمامی آنان و آنچه فراموش کرده، به خاک سپرده...
First part of the certTESOL course after three freakin weeks.. - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 4:42
I've been in Istanbul for almost three weeks now. I've been to the city maybe one or two times. just to get some stuff I wanted and then straight back to the university. I'm taking part in a super intensive program here and I am exhausted beyond belief. I haven't slept much. maybe one or two hours a...
روح کریسمس پیشین - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 6:56
میخواستم چه بنویسم؟ یک چیزی توی سرم بود که آمدم. یادم نیست. اشکالی ندارد. به هرحال وقتش بود. داشتم دوباره له میشدم. این روزها همش باید حواسم به خودم باشد. روحم شبیه سقف سوراخ سوراخ خانهای در یک شب بارانیست. سطل و کاسه و قابلمه به دست به هرطرفی میدوم که همه چیز به خیر بگذرد. که اگر این طوفان را پایان...
بمبی که در شکمم دارم - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 6:56
داشتم موهایم را سشواز میکشیدم که شلنگ تخته اندازان آمد تو و یکی خواباند زیر گوشم. بی مقدمه، بدون برنامه ریزی. چشم هایش سرخ سرخ بود و نفس هایش سنگین. یک لحظه هجوم خشمی که از شکمم بلند و شد و تا زیرگلویم بالا آمد را حس کردم. نفسم را آرام بیرون دادم و بعد دستم هایم شل شدند. آویزان و بی حرکت دو طرف بدنم...
Void - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 6:56
  Im dying man! its a shitty life. how can someone keep on living with all the shit going around?  you see, you'll never know what's go a happen to you. to the actual you. that's the big surprise. that's the secret that will forever be a secret. actualy not forever. just till the moment you die. you...
nothing important - تاریخ: 1397/8/28 ساعت: 3:07
چیزی درباره ی این پاییز مرا هی می خورد. می نشینم گوشه ی خانه ی خاکستری ام و از سرما خودم را می پیچم لای پتو. منتظر عبور ثانیه ها. اینکه هی صدای تیک تاک ساعت توی گوشت بپیچد و بدانی که همه ی دنیا را به خیال مرگی زودهنگام رها کرده ای. باران بزند به شیشه و هی فکر کنی که چرا امثال پاییز شبیه هیچ چیز نیست...
Life is pain - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 15:19
ساعت را به گوشت مى چسباندى حس مى کردى دارى مى افتى برتخت دراز مى کشیدى دست به سینه مى شدى و خواب دنیاى بى تو را مى دیدى خواب فضاى زیر درختان خواب فضاى تو اتاق خواب فضایى که حالا از تو خالى ست و مشغول مردنت بودى و هیچ چیز جلودارت نبود نه نفس کشیدنت نه زندگى ات نه زندگى اى که میخواستى نه زندگى اى که د...
پژواک - تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 19:09
Luinil خانه سرآغاز تماس با من طبقه بندی موضوعی روزمردگی :) (۲۱) شِرنوشت (۱۱) hell days (۹) the other side of my life (۱۳) not mine (۵) Suicide Letters (۴) کلمات کلیدی ya i one man's dream بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۰۹ پژواک ۹۶/۰۴/۲۵ Sl4 ۹۶/۰۳/۲۶ Abcd ۹۶/۰۳/۱۷ SL3 ۹۶/۰۳/۰۸ Sl2 ۹۶/۰۳/۰۷ Suicide Letters...
Sl4 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 3:01
عجیب است که در خوابی هفتاد ساله، اتفاقات خوب خودآگاهت را بیدار می کنند. عجیب است که ذهن دلخوشی ها را پس می زند. انگار که هرچقدر درد بیشتر می شود زندگی واقعی تر به نظر می رسد. صدای گریه ای تو سرم پیچیده که هرچند واقعی نیست، اما آشناست. آشنا از خوابی پنج ساعته که هفتاد سال طول کشید. انگار که خاطره ه
Abcd - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 19:28
جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۹ ب.ظ It's been a month and I don't think I would survive this time. I have so many things to say but the moment I open my mouth, words just fade away in the air. I feel like life is slowly slipping away from my hands, it's rolling down and drops from my finger tips.
Sl2 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:51
فکر می کردم که بیان واژه ها در این ساعات عمرم ساده تر... روان تر باشد. هنوز حجم عظیمی از کلمات در آستانه ی خروج از سرانگشتانم اند و من حتی نمی دانم که کدامشان با کدام ترتیب در کجای این صفحه باید جای بگیرد. فکر می کنم اندکی ترس مرا برداشته. ترس از آنچه که نکند مرگ هیچ چیز نباشد. نکند مرگ نه آن شنل
SL3 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 18:51
از درونى ترین هایم که بخواهم بگویم اولین نکته اى که به ذهنم مى رسد همین مونولوگ گویى هاى اخیرم است. مى توانم ساعت ها و ساعت ها بگویم و بگویم و احدى خبر از این آشوبى که در سرم روا شده نگیرد. تمایلم به نوشتن چنین نامه هایى هم از همینجا شروع شد. از این تک گویى هاى بى پاسخ روزانه ام که مرا به مرزهاى
is that what you wanted me to do? - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
مگه نمی گفت همین که شازده کوچولو می خندید و یه بره می خواست دلیلیه واسه وجود داشتنش؟ مگه نمی گفت به ستاره ها نگاه می کنه و تصور می کنه که اون هنوز نرفته؟ چطوری اینکارو می کرد؟ من چطوری می تونم به ستاره ها نگاه کنم و تصور کنم که یه چیزی اون بیرون هست و غیره! من می تونم یه فیلم ببینم و باور کنم اژده
یک هفته - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
روز اول - 1:00 بامداد چشم هایم را باز می کنم و می دانم که شروع شده. می دانم که بلاخره به این نقطه ی لعنتی رسیده ایم. نه ستاره ای هست و نه ماهی. انگار که سیاهچاله ای در حال بلعیدنمان باشد و تمام آنچه که پس از این اتفاق می افتد تنها لحظه ایست که همه مان نفس هایمان را در سینه حبس می کنیم و حتی تمام عق
ihavsknv.kj - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
اگرچه که ما نسلی هستیم که راحت فراموش می شود و اگرچه که درد و غم را کرده ایم علم عثمان و همینطور در این دنیای مجازی احمقانه مان تکانش می دهیم... اما گوشه ای از ذهن های کرم خورده مان می داند که مشکل از این باید ها و نباید ها و داشتن ها و نداشتن ها نیست. مشکل مثلا این است که دختر های دور و برمان فکر
تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
A Monster Calls - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
- I still love her, but you see, the love isn't enough. It doesn't carry you through. - so. you didn't get happily ever after. - No, but that's life you know? Most of us just get messily ever after. That's alright.
اندر احوالات درونی ما بعد از ا مانستر کالز :) - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
یک روزهایی هم بود که آرزو می کردیم کلمه به اندازه ی کافی قدرتمند باشد. یک زمانی هم بود که آرزو می کردیم که باور داشتنِ ماندن ها کافی باشد... و حالا من مانده ام این سوی تمام آرزوها و کسی آرام آرام تکرار می کند که فاصله به اندازه ی طولانی ترین یک سانتی متر جهان است... کسی آرام آرام تکرار می کند که ا
که شاید از خاطره خالى شوم - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
امروز نشستم همه ى سر رسیداى قدیمى مو انداختم دور. دلم میخواست بسوزونمشون ولى نمیدونستم کجا اینکارو کنم که خونه رو آتیش نزنم. در نهایت به همین سطل آشغال رضایت دادم. یدونه یدونه ورق میزدم و میخوندم... نمى دونستم دلم گرفته یا چى. حس جالبى نبود حقیقتا! میدونستم که واقعا دلم نمیخواد بندازمشون دور... ول
music box - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 3:59
چند وقت پیش کلیپ یه کنسرتی رو پیدا کردم که تو بچگیام خیلی میدیدمش و خراب شده بود سی دیش و غیره. بعد متوجه شدم اون آهنگایی که بعضی وقتا واسه خودم زمزمه می کردم و نمی دونستم اسمشون چیه یا از کجا اومدن مال همون کنسرتن. بازم تو همون دوره ی سنی پدرم بزرگم یدونه از این جعبه های موسیقی بهم داده بود که آه